امیرعلی نفس مامان وبابا

1

واکسن یکسالگی

امروزصبح امیرعلی جون باسه روزتاخیر(به علت تب)واکسن یکسالگیشوزد(ران پای راست)همین که خوابوندمش روی تخت گریه کردتاوقتی که بلندش کردم ولی خداروشکرواکسنش بعدش نه تب داشت ونه درد. آخیششششششششششششش خیالم راحت شدخیلی دلشوره واکسنشوداشتم دیشب تاصبح توخواب صدباررفتم درمانگاه واومدم بعدش هم باامیرعلی ومادرجون فروغ رفتیم بازاربرای گل پسرخریدکردیم که البته مادرجون فروغ تموم هزینه های خریدرامتحمل شد. براش کاپشن وجوراب مردعنکبوتی وکفش اسپرت چراغدارو بلوزبافتنی وسویشرت کلاه داروکلاه خرسی خریدیم     ...
30 مهر 1390

زبون

امیرعلی جونم تازگیهازبون درازشده همین که میگیم کوزبون امیرعلی سریع توهرموقعیتی باشه زبونشودرمیاره. ...
29 مهر 1390

مریضی

امیرعلی جونم خداروشکرحالش بهترشده فردامیخوام ببرمش واکسن بزنه.خداکنه خیلی دردنداشته باشه وپسرم اذیت نشه. ...
29 مهر 1390

کادوهای تولد

من وبابایی کلی بلوزوشلوارخشگل خشگل براش گرفتیم   مادرجون فروغ سه چرخه براش خرید   مادرجون فاطمه هم اسباب بازی خونه سازی وعروسک ویه کلاه   دایی علی هم بهش پول داد ...
29 مهر 1390

تولدت مبارک

چه لطیف است حس آغازی دوباره وچه زیباست رسیدن به روززیبای آغازتنفس وچه عجیب است روزابتدای بودن وچه اندازه شیرین است امروز...روزمیلاد...روزتو...روزی که توآغازشدی.تولدت مبارک . ...
27 مهر 1390

تولد

روزتولدتومیلادعشق پاک است برای شکراین روزپیشانیم به خاک است .   بالاخره یکسال باتمام خوبیهاوبدیهاوسختیهاوآسونیهاش گذشتوامیرعلی جونم یکساله شد.گل مامان یکسالگیت مبارک.همیشه درپناه حق باشی   ...
26 مهر 1390

تب ولرز

صبح میخواستم بامامانموامیرعلی بریم خیابون که دیدم برخلاف هرروزهمین که اسم ددمی اومدامیرعلی میپریدازجاش فقط گریه میکردوهی می اومدتوبغلم.یه لحظه احساس کردم داره میلرزه وناله میکنه دیدم نه لرزش ادامه پیداکردخداروشکربابایی اومده بودخونه کارداشت که بهش گفتم سریع بریم دکتربچم لرزکرده تارفتیم مطب دکترفقط ناله کردولرزیدمنم تومطب گریم گرفت تااومدنوبتمون بشه فقط دعاخوندموگریه کردم.وقتی رفتیم پیش دکترتبشوگرفت گفت تبش روی39رفته اگه یه کم دورترآورده بودینش تبش رفته بود40خدایی نکرده تشنج میکرد.من اصلامتوجه تبش نشده بودم به دکترگفتم چون دیدم میلرزه آوردمش اصلامتوجه تبش نشدم دکترش گفت تب بچه هاخیلی زودمیره بالاودست وپاوصورتشون سردمیشه ولی شکم وبدنشون داغ......
26 مهر 1390

روزشمار2

٣روزه دیگه تاتولدپسرگلم مونده.امسال نمیتونم برای عزیزم جشن بزرگ بگیرم چون هم جاشوندارم هم نی نیم ازتولدچیزی سرش نمیشه انشالله تاچندروزه دیگه میریم خونه خودمون اونجابراش یه تولدخوبی میگیرم.عزیزمامان انشالله 120ساله بشی.مامان وباباخیلی دوست دارن. ...
24 مهر 1390