امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 3 روز سن داره

امیرعلی نفس مامان وبابا

آرایشگاه

خیلی وقته برای گل پسرم مطلب نذاشتم آخه خاله ناری اومده اینجاهمش باهم میریم بیرون یامهمون داریم خلاصه وقت نشددیگه ولی توهمین هفته دوتاکارمثبت براگل پسرم انجام دادم.اول اینکه عکسهاشواز1ماهگی تایکسالگی طراحی کردم وچاپ کردم وبالاخره آلبوم یکسالگی امیرعلی هم عکسدارشداصلاتوآلبومش عکس نداشت همه عکساش توکامپیوتربود دوم اینکه موهای جیگرطلاروهم کوتاه کردم خیلی دوست دارم بذارم موهاش بلندشه ولی فکرکنم زودباشه چون این روزای آخرهی دست میکردتوموهاش وموهاشومیکشید.ازاول هفته که میخواستم ببرمش موهاشوکوتاه کنم نشدتادیروزکه بالاخره موفق شدم آخه بارون می اومدنمیشدببرمش من عاشششششششششششششششششششششششق بارونم ولی ایندفعه دلم میخواست هوازودی آفتابی بشه ا...
4 آذر 1390

رقص

امیرعلی جونم باگیتارش آهنگ میزنه ودستاشومیبره بالاومیرقصه.توماشینم همینکه میشینه اول دستشواشاره میکنه طرف ضبط وبادستاش قرمیده توخونه هم میادمیشینه پای میزکامپیوترواینقدرغرمیزنه وبه زبون خودش باهامون دعوامیکنه تاکامپیوترروشن کنیم وبراش آهنگ بذاریم ...
25 آبان 1390

بازی

امیرعلی جونم بااسباب بازیش برج های کوچیک میسازه هریه دونشوکه میذاره خودش برای خودش دست میزنه توقع هم داره منم تشویقش کنم اینم عکس اولین برجکی که خودش تنهایی ساخت ...
21 آبان 1390

حرف زدن

عسل مامان کلمات جدیدیادگرفته یه سگ عروسکی داره که آوازمیخونه هروقت میخوادبراش آوازبخونه میگه ماماهاپو وقتی یه چیزی میبینه ومیخوادمیگه اینا(ازاینها) وقتی باباش میادخونه میره پیشش ومیگه باباجان باباجان سجده هم یادگرفته وقتی میگیم الله کن سرشومیذاره روی مهر چندروزپیش پاش یه کوچولوزخم شده حالاهمین که دعواش میکنم زودی به پاش اشاره میکنه مبگه بوو عمه- عمو-چایی هم میگه ...
21 آبان 1390

جشن نامزدی

امشب رفتیم جشن نامزدی دخترخالم(مریم)خوش گذشت جای خاله نازی خیلیییییییییی خالی انشالله مریم جونی وشوشوش خوشبخت وشادباشن اینم ابرازاحساسات امیرعلی وپسرداییم آرمان ...
20 آبان 1390