امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 16 سال و 8 روز سن داره

امیرعلی نفس مامان وبابا

خواب

ظهری امیرعلی بردم حمام.بعدازحمامش بهش شیردادم خوابیدمنم ازاتاق رفتم بیرون وقتی برگشتم دیدم مدل جدیدخوابیده ...
20 آبان 1390

شیطونک

امیرعلی جونم میادپای میزآرایشم روی انگشتای پاش بلندمیشه وتمومشومیمالونه بهم آخه قربونت برم کی بهت یادداده که روی انگشتای کوچیک پات وایسی ...
16 آبان 1390

تل سر

امروزصبح امیرعلی رفته بودتواتاق خاله ریحانه وتل سرشوبرداشته بودوهی میزدتوموهاش ...
16 آبان 1390

حرف زدن

جیگرطلامامان اینروزاخیلی تلاش میکنه که خیلی ازکلماتوبگه تقریباکلماتی که بهش میگیموتکرارمیکنه.امشب به باباش میگفت ممد(اسم باباش محمده)ودستاشوبازمیکردتابغلش کنه صبحهاهم همین که ازخواب بیدارمیشه میگه ماماجارو اگه خونه جاروهم نخوادبایدجاروکنیم سرسفره هم به غذامیگه دوا یه کوچولوهم سعی داره که خودش بدون کمک وایسه.ظاهرافعلاازراه رفتن خبری نیست ولی بلبل زبونه شبی من وبابایی دستاشوگرفته بودیم تاتوآشپزخانه راه ببریمش خیلی تندتندراه میرفت بایدمیدویدیم باهاش ...
14 آبان 1390

نشستن

عزیزمامان دیگه کج نشستنو خداروشکرفراموش کردالان دیگه دوزانووچهارزانومیشینه.   ...
11 آبان 1390

سفره خانه

امروز غروب من وبابایی وامیرعلی رفتیم بیرون بعدشم باهم رفتیم سفره خانه سنتی پیتزاوسیب زمینی خوردیم خیلی خوش گذشت.اونجایه مجسمه بوداسیاه رنگ موفرفری بودکه ازاول تاآخرش امیرعلی هی نگاش میکردوبهش میگفت عمو نمیدونم یادکدوم عموش می افتاد   ...
11 آبان 1390