امیرعلی نفس مامان وبابا

1

نقاشی

دیشب امیرعلی باعجله تخته نقاشیشوآوردگفت مامانی نگاه کن نی نی کشیدم البته بیشترشبیه بادکنکه دوروزپیش هم باباباش رفت آرایشگاه موهاشوکوتاه کردالبته خودش وقتی اومدخونه گفت مامان همش گریه کردم ترسیدم ...
24 بهمن 1391

تولدبابایی

پنج بهمن تولدشوشوبودکه متاسفانه نتونستم براش کیک درست کنم بجاش امشب براش یه کیک درست کردم وهم تولدشوشووهم تولدحضرت محمد(ص)راجشن گرفتیم همین که مفاتیح میارم کمی دعابخونم فوری خودشومیرسونه میگه مامان کمی بخون به منم بده بخونم بعدکه بهش میدم اول بوسش میکنه وصلوات میفرسته بعدصفحه میزنه وزیرلب یه چیزایی میگه دیروزم میگه مامان ازم عکس بگیرمیخوام موش بشم ...
9 بهمن 1391

شیطون2

یه دفتربراش گذاشتم هرروزاین دفترومیاره باکل مدادرنگیاش پخش میکنه توسالن میگه خوب مامان حالابهم بگوچی بکشم بعدخودش جواب میده بابابکشم یه خط صافی میکشه میگه این باباست حالامامان وبابابزرگ و..بکشم اسم همه رومیاره بعضیاقیافه هامون یه خط صافه بعضیامونم یه خط کج هفت هشت تاکتاب قصه وشعرداره روزی ده باراین کتابهارومیاره بایدهمه روبراش بخونم گولشم نمیشه بزنی خیلی مرتب اونایی که خوندموجدامیذاره دیشب خواب بودیم نصفه های شب گفت بابایی آب میخوام(شباکه آب میخوادبه باباش میگه)باباش براش آب آوردوقتی خوردگفت دست دردنکنه خیرببینی وقتی یه چیزی ازمون میخوادمیگه مامان گلی-باباخوشگلی ...
2 بهمن 1391
1